مرحله چهارم مسابقه یک تصویر یک توصیف

مسابقه

سلام به همراهان دنیای جادویی انتشارات سایه سیاه:
با مرحله چهارم از مسابقه یک تصویر یک توصیف تابستان ۱۴۰۱ در خدمتتون هستیم. قبل شروع این مرحله لازمه یادآور بشیم که حتما در بازه زمانی مشخص شده (قبل از آپ مرحله بعد نظراتتون ثبت کنید) در غیر این صورت امتیازی به متن شما تعلق نمیگیره! امتیاز هر نوشته از ۱۰ نمره توسط نویسنده خانم صالحی به شما عزیزان داده شده که میتونید در بخش نظرات امتیاز خودتون مشاهده کنید. این امتیازها در پایان از ۱۰۰ نمره جمع خواهند شد و نفرات برتر در سایت اعلام خواهد شد. اما در مرحله چهارم از این هفته تصویر زیر در یک جمله الی یک بند (یک الی ۷ خط) توصیف و در بخش کامنت ها ارسال کنید.

و اما تصویر چهارم مسابقه یک تصویر یک توصیف:

مرحله چهارم مسابقه

 

نکته: در کامنت‌ها از یک ایمیل ثابت و نام برای شرکت در مسابقه استفاده کنید.
نکته: زمان ارسال کامنت و شرکت در مسابقه از روز چهارشنبه تا سه شنبه هفته اینده به مدت یک هفته قبل از برگزاری مرحله بعدی مسابقه می‌باشد
نکته: برای ارسال کامنت نیاز به ثبت نام در سایت نمی‌باشد
نکته: اگر ایمیل ندارید در جای ایمیل ادرس bshpublication@gmail.com قرار داده و در بخش ادرس وبسایت ایدی تلگرام خودتون قرار بدین.
نکته: تمام نظرات بعد از پست مرحله بعدی تایید و بعد از امتیاز دهی منتشر خواهند شد.

موفق باشید!

20 thoughts on “مرحله چهارم مسابقه یک تصویر یک توصیف

  1. سورنا says:

    در تاریکی باید به درون گرگ خویشتن سفر کرد ،
    شاید حقیقت وجودمان در سقوط به دره تاریکی باشد،
    نه ماندن در خانه روشنی که میپنداریم امن ترین نقطه زندگی ماست

  2. Edward says:

    در پرتگاهی متشکل از ترس هایم، دست و پا می‌زدم و عاجزانه کمک می‌طلبیدم. دریغ از دانستن این حقیقت که تنها تهدید کننده‌ام، چیزی جز وجود گناهکار خودم نبود.

  3. میشا says:

    “ولی آسرا! این کار دیوونگی محضه!”
    مچ دست برادر بزرگترش رو میون انگشت های استخونیش گرفت و اون رو به سمت پنجره باز کلبه کشید. “آسمون رو نگاه کن! امشب ماه کامله. اگه… اگه اون موجودات اهریمنی که بابا راجع بهشون بهمون هشدار داده بود الان اون بیرون باشن چی؟”
    به سمت برادر کوچولوش برگشت. نسیم شبانه به آرومی از پنجره به داخل می‌وزید و چتری های کوتاه جیک رو که با خاطر قد کوتاهش از پایین بهش زل زده بود و آثاری از خیسی داخل چشم هاش دیده میشد رو مقابل چشم های آسِرا به رقص درمیاورد؛ اما حتی لحن التماس گونه اش و لرزش توی صداش باعث نشد پسر بزرگتر ذره ای از تصمیمش دو دل بشه.
    مقابل برادر کوچکترش روی زانوهاش نشست و شونه های لاغرش رو میون دست هاش گرفت.
    “جیک! بابا همینطور گفته که ما یه خانواده ایم و اعضای خانواده همیشه به خاطر همدیگه برمیگردن.”
    قطره اشکی که جیک تا اون لحظه با لجبازی نگه داشته بود تا خودش رو شجاع نشون بده بالاخره راه خودش رو روی گونه های کوچولوش پیدا کرد. برای آخرین بار سعی کرد نظرش رو عوض کنه.
    “من… از تاریکی میترسم”
    آسرا لبخندی زد و دستش رو با محبت روی موهای نرم جیک کشید. “همه ی فانوس هارو برات روشن میکنم. قول میدم تا قبل از خاموش شدنشون برگردم!”
    دقایقی بعد آسرا برای آخرین بار به برادر کوچکش لبخند زد و بعد از برداشتن آخرین فانوس، اهرم چوبی بالابر رو چرخوند و به سمت تاریکی و موجودات ناشناخته درونش، پایین رفت.

  4. Bet says:

    موجودی بودم در دنیای تاریک
    خانه ای داشتم بر دره ی غبار
    سفینه ای ساختم از جنس طناب
    و با قطره قطره روشنایی هایی که از روحم نشئت میگرفتند، به جنگ اهریمن موحش بد ذات تاریکی شتافتم .تا راهی یابم ، به سوی نور!

  5. Maria says:

    ازش پرسیدم چرا هنوز در آن‌جا زندگی میکنی؟ در آن خانه‌‌ی سستی که با نسیم کوچکی از مشکلات، به درون سیاهی سقوط خواهد کرد و هر لحظه ممکن است هیولاهای اطرافت تو را ببلعند. می‌دانی چه جواب داد؟ گفت که تا زمانی نور آن خانه روشن باشد، آنجا گرم‌ترین و امن‌ترین جا برای من است. حتی اگر مجبور باشم مقداری از این روشنایی را به همسایه‌ی گرگ‌مانندم بدهم.

  6. مهتاب says:

    خشمِ گرگِ کوهستان زن را خواهد بلعید؛ اما می‌دانی؟ خانه‌ی آرامش شب، با فریادهای حقیری چون او و غرشِ شهوت‌آلود هیولا خراب نخواهد شد!

  7. کیمیا says:

    لئو لقب های زیادی داشت اما از بین همه ی اون ها بیشتر از هیولا خوشش می اومد . اونا واقعا فکر کرده بودن لئو رو اونجا گیر انداختن ؟ معلومه که نه . اون فقط اونجا یه سرگرمی جذاب پیدا کرده بود . وقت گذروندن با یه هیولای دیگه حسابی سر کیفش می آورد . شاید هرگز به ذهنشون هم خطور نمیکرد نقشه های لئو مثل یه باتلاق داره آروم آروم اونا رو میبلعه اما به هر حال لئو در زمان مناسب با دوست هیولای جدیدش حتما بهشون سر میزد .

  8. Asl.bunny says:

    میان زمین و آسمان؛ برده خانه رویاها را درنده‌ای بی‌رحم با خود برد و ماه که شاهدش بود، بی اعتنا دکلمه شب را میخواند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *